![]() |
![]() |
|
| بنامش ، بیادش ، درپناهش |
|
تا خلوص همه جا آبی تا عبور ازآتش وقتی خیس می شویم در ترنم رود تنها نیستیم چیزی آنسوی ارتفاع بودن یعنی فراتر از بوی ماندن خواستنت را در من تکرار می کند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:56 توسط سمیرا رضائی |
|
|
گاهی می نویسم برای رسیدن به او ، گاهی بی پروا آواز می خوانم برای او. گاهی نامش را فریاد می کنم به امید اینکه به عقب باز گردد و صاحب صدا را بشناسد، گاهی سکوت می کنم به امید اینکه راز این سکوت را با پرسشی بشکند..... اما نه نوشته ها مرا به او می رساند و نه آوازهایم...... نه تصویری از خویش به جا می گذارد و نه پرسشی دلم را می لرزاند . " از هر جا بیاییم در آغاز و پایان بسان دو خط موازی همیشه از هم گریزانیم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:12 توسط سمیرا رضائی |
|
|
ای خالق من ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:48 توسط سمیرا رضائی |
|
|
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست نگرانی هرگز از غصه فردا چیزی نمی کاهد بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد، عشق همیشگی است این ما هستیم که فنا پذیریم. عشق متعهد است این ما هستیم که عهد شکنیم کار عشق باز کردن زخمهای کهنه نیست بلکه درمان آنهاست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 23:42 توسط سمیرا رضائی |
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و سالهاست که در گوش من آرام ، آرام خش ، خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 5:0 توسط سمیرا رضائی |
|
|
تا کجا می کشانیم تو که نه همان که می خوانیم اضطراب سایه ها که دیده چشم های من در بوخچه نگاه حادثه پریشان در فکر فرو رفته ام در انتهای جاده های ترس نقاب در روی ظاهرت مخفی شدن در میان لحظه ها آشکار است رسیدن همیشه مقصد نیست که مستقیم و به سوی انتها بارها کم آورده است باران در خیال پنجره ها خیس خیس هم نیست بار ها آمدم تا معنی نگاهت را ببینم هوای دوستی داشت سرد میشد و گرمایی نبود در میان جاده های کم پیچ . !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:6 توسط سمیرا رضائی |
|
|
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 22:26 توسط سمیرا رضائی |
|
|
شاید قسمت این است نمی دانم شاید هم اجباری در کار است و یا نه من می دانم که خواست خدا این است؟؟؟؟ باز هم نمی دانم کسی هنوز آن تار و پود را ندیده است در ظاهر بی میل اما باطنی زیبا دارد شاید هم سرنوشت این است باز هم نمی دانم تو در کجای ذهن من بودی که من هیچگاه تو را نه تصور کردم و نه احساس می کنم باز هم نمی دانم شاید این یک سرنوشت تحمیلی باشد اما او می گوید قسمت این است من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره تو نهایت خوبی هستی اما من ......... باز هم نمی دانم من تو را نمی خواهم باور کن این زور است من در پی آنی هستم که می خواهم و تو در جستجوی من باور کن من تو را با حرف قبول دارم شاید این یک شانس است باز هم نمی دانم من یک انسان پست و خود خواه هستم اما تو سراپا مهربانی هستی من برای تو معشوقه خوبی نیستم تو از مغرب آمده ای و من هنوز نمی دانم در کجا طلوع کرده ام باز هم نمی دانم شاید قسمت این است. اما من نمی خواهم این آه را ......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:20 توسط سمیرا رضائی |
|
|
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:35 توسط سمیرا رضائی |
|
|
سکوتــــــ عجیبی دارد اینـ ـجا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:27 توسط سمیرا رضائی |
|
|
گاهی می نویسم برای رسیدن به او ، گاهی بی پروا آواز می خوانم برای او. گاهی نامش را فریاد می کنم به امید اینکه به عقب باز گردد و صاحب صدا را بشناسد، گاهی سکوت می کنم به امید اینکه راز این سکوت را با پرسشی بشکند..... اما نه نوشته ها مرا به او می رساند و نه آوازهایم...... نه تصویری از خویش به جا می گذارد و نه پرسشی دلم را می لرزاند . " از هر جا بیاییم در آغاز و پایان بسان دو خط موازی همیشه از هم گریزانیم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:13 توسط سمیرا رضائی |
|
|
شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:57 توسط سمیرا رضائی |
|
|
در جیب نهان لحظه ها غصه هایم را پنهان می کنم که باندازه بوخچه ابری غصه های تست تا آمدن باران یک یلدا راهست اینهمه حرف های خیس در چشم های تو کی سر ریز می کنند؟ من سردم است در کدام کوچه ی آفتابی نگاهت صبحدم می شود آب تنی کرد ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:16 توسط سمیرا رضائی |
|
|
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با
من،به ما درد خودت شوک کن مداوا کردنش با من بیا بر قطره اشکی که من هستم
خریدارش،بیا بر قطره اخلاص دریا کردنش با من طلب کن هرچه می خواهی مهیا کردنش با
من،بیا قبل از طلوع مرگ روشن کن حسابت را غیابت میکند را جمع منها کردنش با
من،اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را ؟ بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با
من،اگر عمری گنه کردی مشو نومید از زحمت تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با
من . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:40 توسط سمیرا رضائی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:19 توسط سمیرا رضائی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر جرأت عاشق شدن نداریم، حداقل شعور معشوق شدن را داشته باشیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
به همه دلشکستگان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|